
تذكرة الاوسيا
آدم اينجا تنهاست
آرري
از درس سحر تا ...ـ
بروبچ دومي هاي روز
تریبون آزاد
تلنگر
چی بگم ...؟
حصار جادويي
دالان سبز
دردل هاي يك كارگر
دست نوشته های یک تشنه
شهر فرنگ
عصر یخبندان
فری تراکتور
كليشه
كودكي در دنياي بزرگترها
گوریل
مرا روز ازل كاري بجز رندي نفرمودند
من، یک آدم آهنی
میگ میگ
نصرالله سكرتر
وبلاگ پرهام جان
هوش نیاز است
Beautiful world
Good than other
Online game center
امروز در اعماق تنهاییم غرق شدم
از جانم ناله برآمد و بر دل چاه این صفحه نشست که
یالیتنی کنت معکم ...
جای مرا خالی کردند؟
[+] | [ ] |
گویند که شمس الدین محمد ملک داد به عمرش یک بیت گفت:
من گنگ خواب دیده و عالم تمام کر
من عاجزم ز گفتن و خلق از شنیدنش
[+] | [ ] |
گفت: آدمها شبیه پدران شان می شوند
گفت: دلت خون باد! که آدمها شبیه پدرانشان می شوند
گفت: روح آدمها در تسخیر پدرانشان است
و گفت: پدر هرکس همان کسی است که شکل او را گرفته است -ناخودآگاه- و از آنجا که او بوده، یک قدم پا را فراتر نهاده
گفتم: اما من امید دارم که آزادگانی پیدا شوند از این خیل شتابان به سوی مرگ. از این رمه ی عظیم، که صبح خلقت راه افتاده اند و تا مغرب در حرکتند، چند تایی باید باشند که مشتاق دیدن اطراف باشند
گفت: پس دلت در انتظار رویش جویباری خواهد افسرد... جویباری که تن به یکی شدن با هیچ رودی ندهد... جویباری که در هیچ دریایی حل نشود، موجودی که راه هیچ رمه ای را دنبال نکند. این رمه، فقط گرسنگی خودشان را می بینند، و سایه نفر جلویی که به دنبال آن قدم می گذارند. دلت خون خواهد شد که شوق ترک رمه را در کسی ببینی... و خواهی مرد، آنگاه که جسوری که از گله بیرون زده بود در هوس دیدن راههای خلوت، را ببینی... که به رمه بازگشته... که گرسنگی امانش نداده... که از جسارتش خسته شده...که راه "آباء" را به راه آزاد ترجیح داده... آری ! خون دلت تازه باد!
و گفت: آدمها شبیه پدرانشان می شوند. آدمها برده گذشتگانشان هستند. هیچ کس هوس دیدن ندارد. همه دیده های مردگان شان را جای خاطرات خودشان جا کرده اند. کسی نیست که از بردگی آباءش هراسان باشد... صدای نی نادیده ها و نادیدنی ها را همه شنیده اند اما کسی لبیک نگفته... همه شنیده اند نوای کمسی را که میگفت: پای در راههایی بگذارید که روندگان کمتری دارد اما کسی شور رها شدن از جاذبه رمه ندارد
و گفت: باش تا در حسرت دیدن جان های آزاد جان بسپاری... برده های بسیاری هستند که خود را آزاد می پندارند، تو آنها را می بینی،اما شوق دیدن را در چشمانشان نمیبینی. همه بر تگیه گاه پدرانشان آرام گرفته اند. کسی نمی چرخد. کسی بیراه نمی رود. کسی از رمه بیرون نمی زند. کسی خودش را از ارث پدرانش محروم نمی کند. کسی هوای دیدن نادیدنی ها ندارد. همه بر همانند که رمه برآنست
گفتم: ابر ها هم با لحن کسل ترین رهگذران همین را می گفتند:"آدمها فقط از دانه های شن تکراری تر نیستند"...
و گفت: هر جای دلت زخمی خواهد بود، از کسی که آزاد آفریده شده بود و جسارت دیدن داشت و هوای رفتن داشت و تو او را دیدی ... و بازهم او را دیدی ... وقتی به رمه پدرانش بازگشته بود... دلت خون باد... دلت خون باد... خاصه تو که بیهوده هوای معلمی داری...
خون دلت هر دم تازه باد !!!
[+] | [ ] |
شور به پا میکند خون تو در هر مقام
میشکنم بیصدا در خود هر صبح و شام
باده به دست تو کیست؟ طفل جوان جنون
پیر غلام تو کیست؟ عشق علیهالسلام
در رگ عطشانتان شهد شهادت به جوش
میشکند تیغ را خنده خون در نیام
ساقی بیدستشد، خاک زمی مستشد
میکده آتش گرفت، سوخت می و سوخت جام
بر سر نی میبرند ماه مرا از عراق
کوفه شود شامتان، کوفه مرامان شام
از خود بیرون زدم در طلب خون تو
بنده حر توام، اذن بده یا امام!
عشق به پایان رسید، خون تو پایان نداشت
آنَـکِ پایان من، در غزلی ناتمام
علیرضا قزوه
[+] | [ ] |
بسم الله الرحمن الرحیم
امروز یکی از رفقای دوست داشتنی دانشگاه آمد در خانه ما که خداحافظی کند که برود آمریکا ادامه تحصیل. نشستیم و درددل کردیم. گفت که لااقل تا حدود ۲۰ سال دیگر آنجا می ماند تا که حوصله اش از پیشرفت سر برود.
با قیافه ای ابلهانه گفتم: یعنی من بعد از امروز دیگر تو را نمی بینم تا پیرمرد شده ات را ببینم ؟
...
حرف می زدیم...
گفتم من کوچک تر که بودم ( به اندازه شاگردان حالای کلاسم) فکر می کردم ۲۵ سال زندگی برای "رسیدن به" و "دیدن" هر آنچه انسان بخواهد کافیست. برنامه ام را تا بیست و پنج سالگی چیده بودم. ۲۵ سال، نه خیلی زود است و نه خیلی دیر. می خواستم ۲۵ سالگی بمیرم.
والان ۲۴ سالم است... و کلی از برنامه عقبم...
زمان با غلطک جاده صاف کن مهیبش از روی آرمان طلبی آدمها رد می شود. لحظه های سرد واقعی از روی آدم ها با تمام رویاهای دوردستشان رد می شود...
اصلا حس کسی که ربع قرن زندگی کرده را ندارم... نیمروزی گذشته از من انگار...
می دانم که نزدیک مرگ اگر هشیار باشم متن این نامه مختصر را زمزمه خواهم کرد:
امام باقر علیهالسلام فرمودند: امام حسین از كربلا نامهاى براى محمدبن حنفیه فرستاد كه متن آن چنین بود:
"بسم الله الرحمن الرحیم من الحسین بن على الى محمدبن على و من قبله من بنىهاشم، اما بعد فكان الدنیا لم تكن و كان الاخرة لم تزل، والسلام."
نامهاى است از حسین بن على به محمدبن على و دیگر بنىهاشم. اما بعد، گويا دنيايى نبوده وگويا آخرت هميشه بوده است والسلام...
پینوشت:
انی جزیتهم الیوم بما صبروا انهم هم الفائزون
قال کم لبثتم فی الارض عدد سنین
قالوا لبثنا یوما او بعض یوم- فاسئل العادین
قال ان لبثتم الا قلیلا- لو انکم کنتم تعلمون
افحسبتم انما خلقناکم عبثا و انکم الینا لا ترجعون؟
[+] | [ ] |
پشتم بر زمین همچون انتظار بی پایان رسیدن لحظه ای موعود سنگینی می کند.
کرور کرور دانه شن صبور تنم را چون محبوبی، تنگ به بر می گیرند. دانه های شن، قوی و کوچک و خستگی ناپذیر، سرمای جسمم را بردبارانه به تن می خرند و در ازای این آغوش تنگ، گرمایشان را ارزانی من می کنند.
حتی این ابرها که فراز آسمان رویروی چشمانم در گذرند هم پی به حال من برده اند. چندی است که صداهای اطراف در گوشم گنگند، اما نجوای ابرها را خوب می شنوم. خوب خوب. ابرها هراسان از ترسی که همواره به فرارشان می خواند، دوان دوان می گذرند و به مناظر دوری که زیرشان می لغزد نگاهی می اندازند و زیر لب به هم می گویند: «این هم آدمی دیگر...» و با لحن کسل ترین رهگذران می گویند: «آدمها فقط از دانه های شن تکراری تر نیستند... نفس این یکی هم به شماره افتاده، تا کی در شنها حل شود...»
جوی ها و ابرها و بادها و خورشیدها و ماهها حکما چیزی را گم کرده اند که این طور بلاانفصال در پی اش میدوند. تمامشان را از اینجا می بینم. از اینجا که زمین را بر پشتم گذاشته اند. همینجا که هستم. که هستم و هستم و هستم و هستم...
هیاهویشان را می شنوم، گنگ... زمین چنان سنگین است که توان تکان خوردن ندارم. هوا چنان فشار می دهد که نای حرف زدنم نیست. فقط می بینم و می شنوم و هستم و هستم.
می بینم ابرها را که می دوند و فرار می کنند. می شنوم صدای نفسهایم را که ذره ذره کندتر می شوند. با خودم میگویم:«این هم نفسی دیگر... نفس ها فقط از آدمها و دانه های شن تکراری تر نیستند...»
توان حرکتم نیست. نمی دانم زمین سنگین تر است یا هوا. نفسهایم می روند. نمی دانم که دست و پایم در انتظار لحظه موعود جان خواهند داد یا نه.
ابرها میدوند، خورشید ها می دوند، بادها می دوند، نفسها می دوند...
[+] | [ ] |
یهو یاد این مطلب افتادم توی وبلاگ سابق در ازمنه سابق ...
16 فروردین 83
" ...
اتفاقی که به شکلهای مختلف زياد ميفته ...
ميدونی پسرم من عاشق اين لحظه هام !
يه لحظه ته قلبت خالی ميشه .. يه لحظه پرده هايی که خودت ساخته بودی ميرن کنار ...
عزيز دل بابابزرگ منظورمو ميفهمی ؟
مثل اون لحظه ای که توی دريا يهو زير پات تمام شنها خالی ميشن :معلق ميمونی ...
مثل تمام لحظه هايی که ميفهمی هيچ کس تو اين خلاء نيست که روش حساب کنی
و برای هزارمين بار يادت مياد که : هيچ کس تنهايی هيچ کس رو پر نميکنه .
اينو فراموش نکن بابا .. تنهايی ازلی ... تنهايی ابدی ...
ولی ميدونی وقتی زير پات خالی ميشه همچين خالی خالی هم نيست : جای شنها رو آب پر ميکنه ... آب ناب... برای همينه که دوسشون دارم آخه ...
بابا ! باباجون ! خوابی پسرم ؟ ...
..."
[+] | [ ] |
ظرف روزهایم سوراخ بود
آن همه روز جمع نشدند
نیم روزی گذشته از من، انگار!
مهتاب
که بیاید
من رفتنی ام
در شگفتم از آن همه روز، که دویدند و در کدام افق ناپدید شدند
گل لگدکوب قدمهایشان، شکلی بر خود گرفت، شد من
و اینک من، عصاره زنجیر روزهای دوانم...
که می گوید نمی توان عمری را در جمله ای ریخت؟
تو چه ساده با عمر جمله می سازی
عبدٌ مشغولٌ بالدنیا
و عبدٌ مشغولٌ بالعقبا
و عبدٌ مشغولٌ بالمولا
قلبم رعشه می گیرد ...
[+] | [ ] |
یک عده آدم هستند که باعث تهوع این بنده حقیر می شوند.این احساس تا آنجا آزار دهنده است که مجبور می شوم برای عق زدن بعد از این همه وقت سری به این وبلاگ بزنم.در چند سال اخیر این انسانهای مهوع متاسفانه به طرز زاید الوصفی به لحاظ کمیت رشد داشته اند به گونه ای که به سختی می توانم با آسودگی خاطر و بدون هراس از حالت تهوع با اطرافیانم حشر و نشر نمایم !
برای توصیف این انسانهای مهوع به چند بند مختصر اکتفا می کنم. تو خود بخوان حدیث مفصل!
*) یادش بخیر ! چند سال پیش اواخر دوره ای بود که از دانشگاه به عنوان محلی برای کسب معرفت ! فضیلت ! و دانش! یاد می شد. جو دانشگاه تا حدی انسان را به یاد جایی می انداخت که علم در آن –هر چند اندک- حرفی برای گفتن دارد. برای مثال سایت دانشکده مملو! از دانش جویانی بود که پشت کامپیوتر ها مشغول ور رفتن و بازی بازی با نرم افزار های متعدد و مختلف مربوطه رشته خود می بودند و این جو لطیف ! و نازنازی علمی دانش گاه هر از چند گاهی انسان را به حس نازکمندانه مطبوعی از جنس لذت ! دچار میکرد.
**) پیرو بند قبل دانشکده را در حال حاضر با اشمئزاز تمام برایتان توصیف می نمایم. دانش جویان به جد و شدت در پی درس خواندن و فرا گیری معلومات مطرح شده توسط اساتید! عموما چندش آور هستند. چه آنکه دانش جویی که معدل قابل توجهی نداشته باشد کلاهش پس معرکه جهنمی تقاضا برای تحصیل در دانشگاه های ممالک اجنبی است. پدری از خودش در می آورد داش جو، تعریفی و دیدنی. آن هم از سال اول ورود به محیط منحوس دانش! گاه. رقابتی به چه شدت و حدت آن هم از نوع علمی بین دانش جویان درگیراست تا که چه کسی نمره بهتر بگیرد و بعدها عنداللزوم بتواند توصیه نامه بهتری از استاد مربوطه اخذ نماید. این رقابت در اکثر موارد بسیار پنهانی و زیر پوستی است طوریکه افراد در برآورد قدرت رقبا دچار اشتباه می شوند و وقتی به اشتباه مهلک خود پی می برند که گوی سبقت از آنها ربوده شده است.
***) باز هم سایت دانشکده. آن هم در وضعیت استفراغ آمیز فعلی: دورنمای کامپیوتر ها را که میبینی درصد بسیار زیادی از آنها صفحه هوم پیج یک دانشگاه خارجی را نشان می دهند که کاربر مذکور با دقت فراوان و سعی و تلاش پیگیر خستگی ناپذیر همچون فرهاد کوه کن ریز ریز سایت را می کاود بلکه روزنه امیدی ، فرد آشنایی ، استاد ایرانی ای در بین افراد مربوطه و هیئت علمی دانشگاه مذکور بیابد و قلاب را به او گیر بیاندازد. این وضعیت در بین چیزی حدود شصت الی هفتاد درصد دانش جو! یان هردوره این دانشکده خراب شده ملعون بر قرار است. فرقی بین بنیه علمی ! و نمره ای دانش جویان نمی کند، مگر آنکه اینجاهم اختلاف طبقاتی به همان شکل معمول در جریان است. دانش جو یانی که از معدلی خوب و قابل توجه بهره می برند، غمی جز رقابت با بقیه دانش جویان قدر! در زمینه اینکه دانشگاه مورد تقاضایشان در کشور شیطان بزرگ ! در رنک چندم قرار دارد ندارند. دانش جویان متوسط بدون امید و توقع چندانی تقاضا برای دانشگاههای مملکت فوق میفرستند بلکه بختشان ناگاهان شاید روی خوش نشانشان دهد اما توجه و تمرکز خود را معطوف به یونیورسیتی های کشور همسایه شیطان بزرگ ، یعنی کشورپخمه ولی بزرگ!، یا به قولی کانادا می نمایند. دانش جویان خرده پا و ول معطلی نیز که از لحاظ معدل چیز قابل ذکری در چنته ندارند نیز به ریسمان واثق دانشگاه های هر گور و ده کوره ای در اقصا نقاط کره خاکی اعم از اروپا و سنگاپور و … چنگ می اندازند بلکه خود را از این فلاکت نجات دهند و به بهشت موعود زندگی خود برسند.
دانش جویان مذکور در این راه چنان با-سن-ی از خویش پاره می گردانند که اگر آنرا در هر کار دیگری خرج کرده بودند در آن زمینه سری در قافله سرهای بزرگ در آورده بودند.
****)قدیم تر ها می گفتند رشته برق دانشگاه متاسفانه! صنعتی شریف سکوی پرش است و اگر کسی هوس پرواز در بیکرانه آسمان خارجه به سرش زده ، علی الاجبار باید سری به آنجا بزند.اما به لطف پیشرفت های اساسی در مملکت ایران، به تدریج این لقب افتخار آمیز تمامی دانش گاه های خراب شده کشور را در بر دارد میگیرد. پس پیش به سوی خارج و … چی ؟؟
*****) مسئله همین جاست ! اکثر قریب به اتفاقشان اصلا نمی دانند به سوی چه می خواهند پیش بروند! مانند بیچاره مفلوک ترحم انگیزی که از همه چیز، از خدمت ! سربازی، از بدبختی های خرابه ای که ایران می گویندش و از زندگی در این ویرانه و همه چیزش می گریزد، به سمت آینده ای که برای خودشان ساخته اند و صد البته نمی دانند چه چیزی در آن آینده مذکور انتظارشان را می کشد و یا حتی نمی دانند دوست دارند چه چیزی انتظارشان را بکشد فرار می کنند. تنها مسئله موجود این است : فرار و فرار. به کدام سو ؟ مهم نیست! حالا که می توان فرار کرد بگذار فرار کنیم بعدا فکر آنجایش را خواهیم کرد!!
هیچ کدام نمی دانند که در زندگی چه کاره اند و به چه دوست دارند برسند. تنها موضوعیت موجود رسیدن به جایی است که این جا نباشد !
به دلیل آنکه واقعا استفراغ تا دهانه گلویم بالا آمده و عنقریب فرو خواهد ریخت، همچنین به دلیل اینکه در وصف حقارت شان بکلی عاجز و مستاصل مانده ام،با شرمندگی فراوان از این موجودات! محترم! این بند را خاتمه می دهم.
******) از شما چه پنهان، متعفن ترین قسمت قضیه وقتی است که می خواهند کار خود را توجیه کنند در این اوقات اکثرا جملاتی پر گهر! به این شرح از ایشان به سمع شنوندگان می رسد :
این جا دیگه جای موندن نیست!
این مملکت دیگه درست بشو نیست!
قدر امثال من و تو! رو اینجا نمی دونن!
به چه امیدی اینجا بمونیم؟ ( چه خوب که کسی بپرسدشان به چه امید و در خیال چه رویایی در فکر رفتنید ؟)
باید گذاشت و رفت! بکن و برو!
از آن گندیده تر و متعفن تر وقتی ست که به خود اجازه می دهند تو را هم توصیه کنند :
تو هم بگذار و برو ! بچه نشی بمونی !
این جا نمی گذارند کار کنی ! بزرگتر از من ! و تو هاش خواستند کار کنند نا امید شدند ما! که پخی بیش نیستیم !
و چه بد که مثل من همانجا توی صورتشان عق نزنی که بعدا مجبور شوی خودت را این طوری خالی کنی.
*******) نمی خواهم ادای آدم های دلسوز را در بیاورم و بگویم که نسل قبل از ما جان هایشان را برای مملکت دادند و ما هم اکنون به این وضعیت اسف بار حتی از بار آن شانه هایمان را کنار می کشیم. نه !این حرفها مال من نیست ! این حرف را خیلی گنده تر از من ها می توانند بزنند. آنهایی که لااقل ستون فقراتشان اندکی طعم سنگینی بار را چشیده باید از این حرفها بزنند.
این حرف من نیست!
من فقط خوشحالم!! و البته ناراحتم. خوشحالم که این آدم های گندیده و متعفن می گذارند و می روند! آن هم بدون کمترین خواهش و تمنا و منت کشی!
و ناراحتم که همچنان باید اعقابشان که که مدام هم زیادتر می شوند را این اطراف ببینم.
خوش حالم و ناراحت... ناراحت... ناراحت...
[+] | [ ] |